راهی جز نرمش و بازی با هستی نیست.
اُرد بزرگ
هر گاه خبر های بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید، شما از آن شکست نخورده اید بلکه از آن چیزهای تازه آموخته اید.
بیل گیتس
ساده باش، آهوی دشت زندگی، خیلی زود با نیرنگ می میرد.
اُرد بزرگ
کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است.
فردوسی خردمند
اشخاص موفق از عمل باز نمی ایستند. اشتباه می کنند، اما دست نمی کشند.
کنراد هیلتون
آبادی یک کشور ار روی نسبت آزادیش سنجیده میشود نه از روی حاصلخیزیش.
مونتسکیو
اگر کمتر به غیر ممکن عقیده مند باشیم خیلی کارها خواهیم کرد.
مال اشربر
خاموش باشیم، زیرا آنگاه است که صدای نجوای خدا را خواهیم شنید.
رلف والدو اوسن
تنبیه در هنگام خشم، اصلاح نیست بلکه انتقام است.
مونت نین
کسیکه فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست.
ماکس مولر
یک روز موضوعی فکر مردی را سخت مشغول کرده بود، از خدا پرسید :
"خداوند! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.
درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش به آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند...
مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن که دهان مرد را به آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، میگفتند و می خندیدند!! مرد گفت: "نمیفهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است !فقط احتیاج به یک مهارت دارد! میبینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به نفع خودشان فکر می کنند!"
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت، تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود ،ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود، گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم!!
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد...
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم... گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی، بابا از اینجور پولها نداره، باشه؟
نه بابا، من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام... با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد، انتظار در چشمانش موج میزد...
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه!!!
تقاضای او همین بود... همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه، یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه، و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه!
گفتم: آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم... خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود... ؟؟
آوا اشک می ریخت... "شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟!!"
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که مگر دیوانه شدی؟
گفتم: نه!! اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره... آوا، آرزوی تو برآورده میشه... .
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود...
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود... آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد، من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم... در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا من بیام...
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود، با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه...
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست، و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه، اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه، در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده... دیگه نمی خواست به مدرسه برگرده، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن... آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه... آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین...
سر جام خشک شده بودم، و... شروع کردم به گریستن... فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی...؟
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد ...
اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتا ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود …
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است !!...
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب میدانی که تله موش به من ربطی ندارد، مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!!... او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید نشد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه میشود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید…
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بو ،دببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا میکرده، موش نبود، بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا اینکه یک روز صبح، در حالیکه از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر میکرد که کاری به کار تله موش نداشتند!!
اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد،
کمی بیشتر فکر کن؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!
یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند . اسکار وایلد

در کلاس نسل ما
اومعلم الفبا بود
ما حرف ها و حروف را
از او آموختیم.
او به ما آموخت ا مثل انقلاب
آ مثل آزادی،
ب مثل برابری.
ما خواندن را
از او آموختیم.
و نوشتن را.
و اندیشه را
او به خانه ما آورد.
واژه ها را او کاشت
آب داد و رویانید.
عرفان، علی، عدالت
شهادت، امت و امامت
ترکیب های تازه درس او بود
او واژه های هرز را کند.
عطر رااو به گلها داد.
واژه ها او را هنوز بیاد دارند،
او دوست واژه ها بود.
او ما را به مصر برد،
اهرام را او به ما نشان داد.
صدای برده ها را
او به گوش ما رساند
و برده داری را
ما با فریاد او ملغا کردیم.
بلال را
او به مناره مسجد ما برد.
او به ما آموخت:
سیاه یعنی بلال
بلال یعنی سیاه.
سلمان، عمار، ابوذر، یاسر،
خدیجه، زینب، فاطمه،
و هاجر را
او به مدرسه ما آورد.
داریوش و منیژه را
او با سلمان و خدیجه آشتی داد.
اسفند و عناب و کتاب قدیمی تاریخ را
او در جیب ما گذاشت.
زرتشت را او نجات داد،
و نوروز را او به روز کرد
او به ما گفت شاهنامه
نامه شاهانه نیست.
معلم الفبای ما
اهل کویر بود
و روزگارش بد.
لقمه نانی داشت
و پدری
که از نسل سقراط بود.
اهل کویر بود
و کروات داشت
و عرفان می آموخت.
شب هایش آرام و خنک
اما روزهای داغی داشت.
او “صدای پای آب بود“
با او وضو می گرفتیم.
و نماز می خواندیم.
از فرط سادگی پر از معما بود.
جامعه شناسی می دانست
و عبادت می کرد.
و دعاهایش لهجه غلیظ حجازی داشت.
طوفانی بود پر از شبنم.
وقتی می وزید
بذر شقایق و آگاهی را به هر جا می برد.
و درختان کهن سال از او وحشت داشتند.
تارش که کوک بود
دیوها غیب می شدند،
فرشته ها می رقصیدند،
و ما از شوق گریه می کردیم.
فرانسه می دانست
و به ماسینیون و گورویچ
علی انسان تمام می آموخت
و برای ما
از وبر و عقلانیت
قصه ها می گفت.
یادش بخیر
چه چیز ها می گفت،
و چه شیرین.
مورخ بود
و مدام به باستان شناسی
و رگ و ریشه شناسی ما مشغول..
حرف های علمی می زد
و کشفیات تازه داشت.
او مخالف مومیایی کردن فرعون بود
می گفت این رسم ایرانی نیست
ما ان را از مصری ها آموختیم.
این رسم انسانی نیست
بگذارید بوی بد لاشه استبداد را همه حس کنند.
و می خواست ما را بجایی ببرد
که صدای زنجیر ها را بشنویم
صدای سیاهی
و رنگ خاموشی را حس کنیم...
افسوس که زندانبان او را برد
و او رفت
و رسم مومیای برجای ماند و ماند،
و فرعون باز مومیایی شد.
و اکنونکه او نیست مدرسه خالی است.
،و درس ها تکرارینفس ها سرد،
واژه ها بد بو،
همه جا پیچک و تلخک،
و باغچه خشکیده است.
بلال دیگر اذان نمی گوید،
سلمان، عمار، یاسر، ابوذر،
همه از مدرسه رفتند.
کویر دیگر معنای سکوت نمی دهد.
دیگر کسی عین القضات را نمی شناسد.
شاندل حرف تازه ایی ندارد.
سزر و فانون فراموش شدند،
و گورویچ مرد.
دیگر جامعه شناسی در طاقچه ها نیست
باغچه ها بوی عقلانیت نمی دهند.
بسم الله نیستتا دیوها غیب شوند
تاری نیست تا فرشته ها برقص آیند
و شوقی که ما برایش اشک بریزیم.
دیگر کسی درس الفبا نمی دهد
،همه فضانوردی کامپیوتر و ریاضیات پیشرفته می آموزند.
بچه ها در کوچه سرگردانند
و نمی دانند
از که آموختن را،
خواندن را،
و نوشتن را بیاموزند...
صحن خانه سالها ست
بوی میوه های تازه فصل را نمی دهد.
سالهاست که گلویی تازه نیست...
حرفی از جنس زمانه در میانه نیست
راستی چرا دیگر کسی واژه ایی نمی کارد
چرا دیگر کسی الفبا نمی داند
چرا دیگر کسی الفبا نمی آموزد.
آیا کسی دوباره خواهد آمد
و دوباره خواهد پرسید:
چه باید کرد؟
نعمت الله فضلی در وصف دکنر علی شریعتی
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی. ..
وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!
وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..
وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...
فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "
ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

